به اینجاهم میگن شهر؟چه مه یی!چه دودی!دو قدم جلوترت رو نمی تونی ببینی،کورمال...کورمال میرم جلو تو همون هوای مه گرفته تنه ام محکم میخوره به شونه یکی! کتفم بدجوری درد گرفته بود...
یاد آقا جون افتادم دستش رو محکم زد به شونه ام و گفت:جوون طوری راه برو که بتونی راه رو از چاه تشخیص بدی،چشم هات رو خوب باز کن زندگی همیشه به شفافی امروزت نیست ها!زندگی امتحانه ها!طوری برو که مقصد رو ببینی نه دو قدم جلوترت رو!
-هووو...یارو! چه خبرته؟مگه کوری!؟
یاد خانجون افتادم بسم الله یی گفت و قرآن رو باز کرد،اونروز بدجوری با سخنور دعوام شده بود،کتک مفصلی ازش خورده بودم...بدون اینکه سرش رو از رو قرآن بلند بکنه گفت:آدم باید بدونه این زبون برای چی آفریده شده!حرف زدن به همین سادگی این روزهات نیست ها!دنبال منیتت نباشی که حتما تو جمع حرفی زده باشی!...با دوتا کلاس سواد آدم صاحب نظر نمی شه ننه!حرف نزنی کسی بهت نمیگه لالی! حرف زدن امتحانه ها!ننه!
-طرف انگار بالکل لاله!طعنه میزنی وایمیستی بروبر منو نیگا میکنی؟
جمعیت سریع جمع شدن برای تماشای دعوا!نه یه لوطی یی نه پهلونی که به احترامشون سگ و گربه هم بپای همدیگه بلند شن!
یقه ام رو مچسبه و میکشونه سمت خودش!
چشم تو چشم میشیم....چند دقیقه ای مبهوت بهم نگاه میکنیم....سخنور!....مقدم!
همدیگه رو محکم بغل میکنیم،درسته تا آخرین روز هم باهم دعوا داشتیم،ولی الان میدونی چند سال از اون روزا گذشته!بابا حالا دیگه واسه خودمون کسی شده بودیم!
خدا رحمت کنه آقاجون رو میگفت:انتخاب رفیق امتحانه ها!آی جوون مواظب باش که رفیق،رفاقتش تورو به کجاها می کشونه!رفیق خوب پیدا کن...لوطی باش و خراب رفیق!
همون رفیق فابریک خودمون....یاد سلیمی افتادم!ای تو اون لوطی گریت! اصلا نمیدونی کجاست،چیکار میکنه،کاش اون رو میدیدی حالا صاف باید با این سخنور-ه سه نقطه روبرو شم!
-هنوزم خان جونت نصیحتت میکنه!چقدر بیشتر از قدیما کم حرف شدی...
-خان جون عمرش رو داد به شما،راستی از سلیمی چه خبر؟ خبری ازش داری؟چهره اش میره تو هم وسرخ میشه!
-یه آدمی شده بیا و ببین!حیف اسم آدمیت....... دعوتم میکنه به یه کافی شاپ
(کافی شاپ؟!!خان جون میگفت این چیزا از کفرستان اومده!...حلال و حروم رو بپا....مواظب باش چه لقمه ای رو به زبون و دهنت میرسونی ها!
آقاجون میگفت:بچه ام شیر پاک خورده اس...سرش میشه!حلال و حروم رو،چه از نوع خوردنیش،چه شنیدنیش،چه گفتنیش!)
سخنور سفارش میده...یه کاپوچینو ویه....یه....چی میخوای مقی؟
(امروز انگار این آقاجون اینا دست بردار نیستن،بیادشون...)
-یه استکان چای قند پهلو
-سخنور پغی میزنه زیر خنده
(نفری یه فاتحه براشون میخونم که یعنی بعله!...به سلامت!
اصلا ننه شما کجا و کافی شاپ کفرستان کجا؟تشریف ببرید عوالم خودتون...البته ببخشیندا!)
وقتی سفارش هارو آوردن که اونا خیلی وقت بود رفته بودن،من و سخنور غرق در صحبت بودیم!من بیشتر میشنیدم،چیزهایی رو که نباید میشنیدم!
(باورم نمیشه،آخه سلیمی و این حرفا؟جالبه باگوش جان هم میشنیدم!نه مقاومتی...نه دفاعی..نه رد تهمتی...)
مداوم و بی وقفه حرف میزد،و غذایی رو که سفارش داده بود رو میخورد،برای لحظه ای دیگه صداش رو نمیشنیدم،هرچقدر شنیده بودم کافی بود!محو خوردنش شده بودم و صدای ملچ و مولوچ دهنش،گوشت نیم پز رو با ولع تمام داشت گاز میزد!
و با دهانی پر حرف میزد(یاد خانجون افت....خانجون اول داستان رفته بود!)
گوشتی که تو دهن خودم بود پرید تو گلوم...به سرفه افتادم!سخنور بی اعتنا به من به حرفاش ادامه میداد...می خورد و میگفت....
تیکه گوشته بد تیکه ای بود...داشتم خفه می شدم...دنبال استکان چای ام گشتم،رو میز نبود!رو میزهای اطراف رو گشتم
-اونجا بود!....همون آشغال-ه عوضی!(آقاجون خواست حرف بزنه ولی تایپ نشد!)
دیونه ام کرده..مثل سایه دنبالمه...خونم رو جوش آورده بود،از یه طرف دهن سخنور باز و بسته میشد و یه گاز به گوشت میزد و حرف زدنش رو ادامه میداد.
خنده های کثیف اونهم از اینطرف، استکان چایی ام جلوش بود!چشم هام چهارتا شد...خندید با کنایه به ظرف جلو روم اشاره کرد!
ما که گوشت سفارش نداده بودیم!من،چایی...و سخنور،کاپوچینو!
انگار فکرم رو فهمید...قاه قاه زد زیر خنده!
تازه متوجه ماجرا شده بودم،دوباره رودست خوردم،صدای خنده اش بلندتر شد.
-خیلی نامردی ....
نگاهی به میز انداختم،یه دیس پر از خون و گوشت و رگ و استخون!!!!!
لابه لای گوشت ها انگشتر عقیق سلیمی رو دیدم!بهش گفتم:آخه جوجه تو رو چه به انگشتر عقیق؟
میگفت: سنت پیغمبر-ه!درسته ما جوجه...ماهیچ..ما پوچ! ولی خیلی خرابتیم رفیق!
دست پاره شده و خونی اش تو دستم بود!خدایا چی دارم میبینم؟دستش گرم بود..گرم-ه..گرم-ه...گرم!
به گرمی همون دستهایی که تو چله زمستون من رو خونی مالی از وسط دعوا کشید بیرون!...به گرمی دست هایی که موقع خداحافظی آخر،قبل از اسباب کشی ما،دستم رو گرفت و انگشتر عقیقش رو کرد تو انگشتم و گفت:حق با تو بود ما واسه اینکارا خیلی جوجه ایم!لوطی!....شما برو و مرد باش!
نگاهی به دستم کردم!انگشتر سرجاش بود!
دستهای من...انگشتر...دست اون...خون..رگ...مفصل...گوشت!...ای خداااااااا
کنارخیابونم...خلوت ترین جارو پیدا میکنم! سرم رو تکیه میدم به سطل بزرگ زباله،و همه چی رو بالا میارم!همونجا چمباتمه می زنم روی زمین...دیگه کثیف تر از خودم که نبود...زمین خداست دیگه!
اون دست خیابون نشسته بود،داشت بقایای استخونا رو به دندون میکشید!دست از سرم بر نمی داره..همه جا باهامه!تو تنهایی...شلوغی...سرغذا...سرکار!موقع نماز میاد به من اقتدا میکنه!...موقع حرف زدن هام و اظهار نظرهام میاد بلندگو رو برام نگه میداره!موقع رفتن تو خیابون میاد و کفش هام رو جفت می کنه!که یعنی بعله!ماهم باهاتیم!همه جا!...خوب بلده ادای لوطی ها رو دربیاره..ولی دریغ از یه جو مروت!.....عجب صبری خدا دارد!!!
وااااااااااااااااااااااااااای خدا دیگه دارم روانی میشم!...
می خوام بزنم زیر گریه....
دلم واسه آقاجون...خانجون...سلیمی....
دلم....دلم واسه خودت تنگ شده....
زار زار میزنم زیر گریه!من واسه خودم هیچی نشده بودم!من جوجه هم نبودم!من یکی رو میخواستم که انگشتر رو بهش پس بدم! انگشتر تو گلوم گیر کرده بود....بغضم ترکیده بود...دلم حتی!...ولی....ولی خدا بازهم نگرانم بود!برام یه بطری آب معدنی گذاشته بود تو کیفم که سوزش گلوم رو برطرف کنه!
روم نشد بگم دمت گرم
فقط گفتم:السلام علی الحسین(تازه با کلی شرم و خفت!)
پرو...پرو...راهم رو گرفتم و رفتم!
من هیچی نشده بودم!
نوشته شده توسط: منیت من...
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
|